غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

561

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

جهانشاه را بنواخت و مقارن اين حال ميرزا ابا بكر از گرماء بغداد بتنگ آمده قصد ييلاق همدان كرد و جهت استجازه ايلچى نزد برادر فرستاد و ميرزا عمر فرستاده را نوازش نموده پيغام داد كه ملتمس چنانست كه آن برادر به زودى بدينجانب تشريف آورند تا مهمات ملكى و مالى را باتفاق يكديگر فيصل دهيم و ميرزا ابا بكر بر اين سخن اعتماد كرده با دويست سوار بميرزا عمر پيوست و همان روز گرفتار شده در قلعه قهقه محبوس گشت و چون ميرزا ميرانشاه از قيد و حبس ميرزا ابا بكر خبر يافت بصوب خراسان در حركت آمده تا كاليوس استرآباد عنان يكران بازنكشيد و ميرزا عمر بعد از گرفتن برادر و گريختن پدر بفراغت هرچه تمامتر باستمالت سپاهى و رعيت پرداخت و در آن اثنا درويشى بابابيگى نام در مراغه پيدا شده كرامات و خارق عادات ظاهر ساخت و ميرزا عمر بقتل درويش حكم فرمود و بابا در حين عزيمت سفر آخرت بر زبان راند كه روزى ما چنين مقدر بود اما معلوم خواهد كرد كه بعد از اين چه فتنه‌ها حادث خواهد شد چون از واقعه بابا سه روز گذشت در هفتم محرم الحرام سنهء سمان و ثمانمائه خبر مخلص ميرزا ابا بكر متواتر گشت تبيين اين مقال آنكه ميرزا ابا بكر بعد از اندك زمانى كه مقيد و محبوس بود جمعى از اهل قلعه را با خود يار كرده متفق ساخت و بنياد حيات عادل خزانچى و عيسى قورچى و شيخ حاجى را كه از جمله محافظانش بودند برانداخت و قلعه سلطانيه را در حيز تسخير آورد و خزانه و جيبه خانه را تصرف كرده مجموع آن نقود و اسلحه را بر ملازمان خود قسمت نموده روى بصوب خراسان نهاد و در كاليوس استرآباد به پدر پيوسته عنان مراجعت انعطاف داد اما ميرزا عمر بعد از شنيدن اين خبر بسلطانيه رفت و آن بلده را بجمعى از اهل اعتماد سپرده از راه سجاس و سراى اباقا در حركت آمده مقارن آن حاى شيخ خسرو شاهى از جانب سمرقند رسيده متقبل شد كه هرچه ميرزا ابا بكر از خزانه سلطانيه برده باندك زمانى كفايت نمايد و عمال را در مصادره كشيده بر متمولان تبريز تحميلات نامقدور نمود و ميرزا عمر بداعيه آنكه امير بسطام جاگير را كه با وى در مقام نفاق بود بدست آورد عزيمت شهر او فرمود و بسطام از راه قراباغ بامير شيخ ابراهيم شروانى پيوست بنابراين ميان ميرزا عمر و امير شيخ ابراهيم ناپرهء نزاع اشتعال يافت و هريك با لشگرى بكنار آب كر شتافته در برابر يكديگر منزل گزيدند و پس از هفته خبر باردوى ميرزا عمر رسيد كه ميرزا ميرانشاه و ميرزا ابا بكر بر قلعه سلطانيه استيلا يافته هركس كه آنجا ديدند اسير كردند و هرچه يافتند بغارت بردند لاجرم ميرزا عمر با امير شيخ ابراهيم كرك آشتى كرده طبل مراجعت فرو كوفت و بعد از وصول به منزل ميانج كز مرو و عمر تابان و سلطان سنجر و حاجى سيف الدين و عبد الرزاق خداداد و امير بيان قوچين و شيخ خسرو شاهى طريق بيوفائى مسلوك داشته بميرزا ابا بكر و ميرزا اميرانشاه ملحق شدند و ميرزا ابا بكر عمر تابان و اولاد او را منظور نظر تربيت گردانيده شيخ ظالم را با ساير گريختگان بياسا رسانيد آنگاه باستصواب بعضى از مصلت‌انديشان تختى زرين ترتيب نموده ميرزا ميرانشاه را بر آن نشاند و اسم پادشاهى بر وى اطلاق كرده روزى